تبليغاتX
طبع طمع

طبع طمع

آرزومند همه آرزوهای گلهای باغچه مهربونیم......

یک خاطره

سلام به همه

میخوام براتون یه خاطره تعریف کنم شاید یه کمی از حال و هوای امتحانات دور بشم. عنوان خاطره : بچگی

یه وقتی  یه سالی  یه روزی من بچه کوچولویی بودم که اتفاقآریزه میزه هم بودم . شیطون نبودم ولی خیلی فضول بودم . اینقد فضول که از بچه کتایون که تو خونه نارسیسا اینا خودش رو راحت کرده بود هم فضولتر بودم اما مثل اون دیگه اینقدر بی حیا نبودم که تو خونه مردم .............

یه روزی تو همون موقعها من تو کوچه داشتم بازی میکردم که مامانم صدام زد وبعد هم رفت تو خونه تا من هم دنبالش برم . بازی رو ول کردم و رفتم که برم خونه اما  تو راه یه موجود از نسل مرغ خونگی رو دیدم .

قبل از این شنیده بودم که مرغ جماعت تخم گذاره . این اقا مرغه ( گیر ندین بعدآ میفهمین ) هم بد جور ایستاد و من هم به هوای این که میخواد تخم بذاره رفتم پشت سرش  و اروم نشستم دیدم یه چیز جامد سفید رنگ داره میاد بیرون . ذوق زده شدم و البته برا این که تخمش نشکنه دو تا دستمو مثل کاسه گرفتم زیرش وبعدش ..................چی شد ؟ الان میگم:

بعدش هیچی دیگه اون اصلآ مرغ نبوده و خروس بود . خروس هم که تخم نمیذاره وخلاصه این که

 

      رید تو دستام

 

 

این هم از دوران بچگی ما ..............................!

البته بگم که این فقط یه مقدمه بود برا این که بگم بچگیم چطوری گذشت ...

من سرنوشت اصلی بچگیام رو نوشتم و دارم حالا اگه شماها موافق باشید تو پست بعدی اونو مینویسم . دو روز دیگه بر اساس نظرات شما تصمیم میگیرم ..........

    

      منتظرم...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/29ساعت 15:27  توسط عقيل  |