تبليغاتX
طبع طمع

طبع طمع

آرزومند همه آرزوهای گلهای باغچه مهربونیم......

كدام يك؟

دیروز....................امروز......................فردا

گذشته................حال........................آینده

کدام یک؟

دیروز    کودکی بود و بی خیالی زندگی بود و به انتظار پول تو جیبی بابا و غذای اماده مامان.

امروز     توئی و درس و دانشگاه و مجبور به زندگی بودن و منتظر امدن پول به حساب از طرف بابا.

فردا         بچه هات و خیال و فکر زندگیشون و منتظر حقوقت و درخواست پول از طرف بچه ها.

کدام یک؟

گذشته    شادی بود و اعتماد و حیا و یکرنگی نوع بشر و احترام متقابل و سادگی و صفا وصمیمیت .  خونه خانجون و دید و  بازدید عید و هدیه لای قرآن و شور و عشق و همسایگی و البته مهربونی.

حال   غم است و بی اعتمادی و دورنگی آدمای کره خاکی و جنگ و بی حرمتی و کینه و دشمنی.     کنج خونه و منت کمک و دوری از خود حتی و گرفتاری و افسردگی و غریبی در محل و  البته مدپسندی.

آینده    را اکنون با جمع گذشته و حال میشود این گونه نوشت : مرگ احساس

برای رهایی از این آینده باید گذشته آن یعنی حال را تغییر داد .

                                              کدام یک ؟

اين رو قبلا نوشته بودم اما چون كه همراه چند تا پست ديگه بود شما نتونستين كه نظرتون رو درموردش بدين .

 

گلايه : همه ( خودم هم روش) وختي ميان يه مطلب جديد رو تو يه وبلاگي ميخونن به جاي جواب و اظهار نظر در مورد همون مطلب ميان و درد دل ميكنن . اگه ميخواين كه درد دل كنين اقلا اول نظرتون رو درمورد اون مطلب بدين و بعد بقيه حرفاتون رو بزنين .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/25ساعت 21:29  توسط عقيل  | 

تولد

دیروز یعنی ۲۰ تیر روز تولد همون خواهرم بود که قضیه اش رو براتون گفتم

من دیروز وخت نکردم که بیام و این پست رو بنویسم و الان اومدم

دیروز خواهرم یکی رو فرستاد که به من بگه که : قرار بود که روز تولدم رو هیچ وخت از یاد نبری .

من هم هیچی نگفتم و اصلا جوابش رو ندادم  اخه مگه میشه من روز تولد خواهرم یادم بره

البته این قضیه دیگه تموم شده ( منظورم همین خواهر و برادریه ) و فقط دیگه تو دلامونه و بس .

بگذریم   ژکXیئإًًًًٌٌٍٍََُُُُُِ×ًًًٌٍٍٍُُإیأآةأآیإآیئإأیإآةآNVژXإئیإVژX‌ژVآًُئٍُآئ

تولدش مبارک

 

امیدوارم همیشه خوشبخت باشه و بمونه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/21ساعت 9:55  توسط عقيل  | 

خاطره کوه

۱. این سومین دفعه است که مینویسم

۲. با تشکر از همه دوستانی که نیومدن منت بذارن

۳. حالا خاطره

....... واسه رفتن یه ماشین کرایه کردیم ( پیکان مدل ۷۶ ......که البته بیشتر به همون ۶ خالی میخورد )  من و سعید و مالک و محمد و سیامک همراه هم بودیم .

تو راه مالک که عقب نشسته بود هی منو که جلو بودم رو انگولک میکرد منم بهش هی تذکر میدادم ولی اون گوشش بدهکار نبود . یهو اون انگولک کرد و ماشین هم نیش ترمز و کله من که خورد به سقف و بد جوری دردم گرفت . منم واسه خرابی ماشین دعا کردم و انگار ماشین هم از خدا خواسته بود . اخه اول سربالایی خاموش شد .  من  و سعید مسابقه گذاشتیم که یه قوطی کنسرو رو با سنگ بزنیم ولی فاصله زیاد بود و ما همش به درختا میزدیم   ماشین ولی درست نشد و ما هم اونو مسخره کردیم و مثلا واسه دراوردن حرث راننده ماشین رو به عقب هلش دادیم ولی روشن شد و مکا کنف شدیم . یه کم بالاتر باز خاموش شد و این دفعه همه گفتن که من و سعید باید هلش بدیم و ما ۳۰۰ متر خاکی اونم سربالایی ماشین رو هل دادیم .( این طوری شده بودیم ) خلاصه ما رسیدیم به ده پایین کوه . ساعت ۶ زدیم به کوه و ساعت ۸ رسیدیم به اولین کپر عشایر و اونجا اتراق کردیم . شام رو زدیم تو رگ  و جوک و خنده و مهمتر از همه ورق که من ۱۴ حکم پشت سر هم خوندم  بعد هم لالا........

صبح ساعت ۵ راه افتادیم به سمت قله و چون همه کوهنورد بودیم ( تذکر : همه مدرک تخصصی امداد در کوه داریم ) خیلی زود رسیدیم به نزدیکی قله ( ظهر ) اونجا دوتا خونواده عشایر بودن که شب قبل گله یکیش رو گرگ بهش زده بود و ۱۸ تا رو کشت و ۲۱ تا رو نیمه جون تونستن بیارن  بگذریم .....

همه وسایل رو به جز وسایل ناهار رو گذاشتیم پیششون و راه افتادیم . بالا که رسیدیم دلمون نیومد که یه گشت اساسی نزنیم . سیامک که چند بار این کوه اومده بود موند که ناهار رو که سیب زمینی و کنسرو بود رو اماده کنه و ما رفتیم گشت زنی . حدود یک ساعت گشت زدیم و برگشتیم ولی غذا اماده نبود و سیامک گفتش که چاقو نیاوردیم بالا باهامون  ما همه هم گرسنه بودیم و هم خسته .

با خنجر مالک ناهار رو اماده کردیم و با اشتهای کامل نشستیم که ناهار نوش جون کنیم که دیدیم نون کمه و فقط ۲ تا نون اوردیم . زرتی افتادیم همه . ولی تحمل نکردیم و خالی خالی خوردیم . اما چه فایده ..... اصلا حالیمون نشد . چند دقه ای نشستیم و بعد از سر ناچاری و فشار گشنگی بلند شدیم و تو این سوراخ سمبه های کوه دنبال خرس و گراز و گرگ و ... میگشتیم تا کباب کنیم و بخوریم که فقط یه مارمولک گنده دیدیم ولی اونو هم واسه این که دعوامون میشد ولش کردیم . خلاصه گشنه برگشتیم پایین .

پایین که رسیدیم عشایرها بهمون تعارف زدن که بمونیم ولی ما رد کردیم و اونا هم واسه این که مهمونشون رو دست خالی بدرقه نکنن بهمون یه رون بز از همون زخمیای حمله گرگا دادن با یه بشکه دوغ . ما هم برداشتیم و اومدیم پایین تر تو یه کپر دیگه . اونجا اتیش بپا کردیم و گوشتا رو کباب کردیم و خواستیم بخوریم ( الان دیگه شبه ) که سیامک گفتش که من نمیخورم . اخه میترسید هار بشه  ما هم بهش گفتیم که ما میخواستیم خود گرگه رو بخوریم حالا این بز که دیگه جای خود داره  بعد از شام که جاتون هم خیلی خالی بود دوباره جوک و خنده و اواز بلند تا اون جایی که میتونی و دیگه ورق که این بار هم ما بردیم ولی ۷ به ۵ . ( دیکی از یار هاشونو عوض کردن ولی من وسعید باز با هم بودیم ) بعد از اینا دیگه باز لالا ..................( ساعت ۲ نیمه شب )

........ و صبح هم اماده برگشتن شدیم

تموم شد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

نه نه نه تموم نشده اخه مگه کوه بدون شنا هم حال میده . من که نشنیدم تا حالا

پایین کوه چند تا حوض بود که با اب سرد قنات پر میشد و اتفاقا یکیش پر بود و ما هم که خسته و کوفته واقعا نیاز داشتیم . همه نیومدن تو اب و فقط من ومالک پریدیم تو . جاتون خالی صفایی کردیم . اما بقیه ......... سیامک که پاستوریزه بود و نیومد و سعید و محمد هم که شنا بلد نبودن . ولی سعید اومد زیر لوله ای که از بالای حوض اب اضافی رو تو جوب میریخت و خواست که خنک بشه . اما ما بیکار ننشستیم و یه مشت گل برداشتیم و تو همون لوله سابیدیم و سعید وختی خبر شد که دیگه دیر بود و کلا زیر اب گل معلوم نبود  ما هم کلی خنده.....

بار دوم که سعید خواست گلارو از رو تنش بشوره من باز همون کارو کردم ولی اون زرنگی کرد و خودشو کشید کنار و به من میخندید اما من نذاشتم ایم خنده پایدار بمونه و با همون گل زدم بهش و از دفه قبل بدتر شد  و باز کلی خنده ......... بعدش هم دیگه برگشتیم ...........

۴. اگه این دفه حذف نشه امشب نماز شب رو ساعت ۲ میخونم .

یا خدا ............. میرم واسه ثبت مطلب

بسم الله الرحمن الرحیم .................

اللهم صل علی محمد و آل محمد....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/17ساعت 21:40  توسط عقيل  | 

خیلی خوش شانسین

۱. خیلی خوش شانسین که نمیتونم ببینمتون وگرنه ...............

هی گیر دادین که کدهات زیاده و حذفش کن تا..............

هم مرلینم ُ هم اهنگمُ هم اون کد لعنتیه نورافشانی همه با هم حذف شدن

حالا من چه خاکی به سرم بریزم

۲. من تازه از کوه برگشتم . فردا براتون خاطراتش رو تعریف میکنم .

۳. حالا که این طور شد منم قالب رو کلآ عوض میکنم دیگه هم هیچ کدی نمیذارم توش

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/13ساعت 20:43  توسط عقيل  | 

تف به این دنیا

 

از یه طرف تولد نارسیسا و تبریکات همه ( تولدت مبارک گلم )

از یه طرف هم ماجرای حامد و اون همه شور و شادی( همیشه شاد باشی حامد)

اما زندگی همش هم این چیزا نیست

 

گاهی اوقات یه اتفاقایی میفته که آدم نمیدونه باید چی بگه . به کی بگه . چطور بگه!!!!..........

امروز چیزی فهمیدم که ای کاش میمردم و نمیفهمیدم ....................

امروز تو وب لاگ یکی از بچه ها که چند مدتیه لینکش کردم اینو خوندم :

( از همه دوستانی که با راهنمایی های خود با ما همدردی کردند تشکر میکنیم )

دقیق شدم ببینم که مطلب چیه فهمیدم که :

 

پاهای الهام رو قطع کردن

 

 

و برای خرید پای مصنوعی که بتونه کمی باهاش راه بره باید ۱۰۰۰۰۰ دلار داشته باشه  

اما الهام با وجود از دست دادن پدر از کجا این همه پول بیاره

نمیگم بهش پول بدین نه اخه شاید راضی نباشه ولی بیاین همه تو وب لاگ هاتون باهاش همدردی کنید

شاید   که نه حتمآ کمی از این درد رو براش قابل تحمل میکنه

راستی دعا یادتون نره

 

 

ان شاء الله همتون همیشه خوب و خوش و خرم باشید

و الهام هم هر چه زودتر خوب شه

الهی آمین

یا

رب العالمین

 

یه مطلب بی ربط هم برای این که زیاد گریه نکنین

 

من روز تولد نارسیسا رو تو کوه جشن میگیرم . کسی نمیاد ؟

منتظر خاطراتم از کوه باشین

(نکته : من تازه مطالب تو وبلاگ الهام رو خوندم اخه میخواستم اول اون بیاد تو وبلاگم وبعد من برم و همین هم باعث شد که من اون جرت و پرت ها رو تو گامنتهای الهام بذارم)

(تذکر : من دو روز دیگه میام میخوام همه باشنا)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/10ساعت 21:31  توسط عقيل  | 

معذرت میخوام

کد نور افشانی رو گم کردم پس تا پیداش نکردم دیگه کسی گیر نده

تا پیدا شد خودم هم دیگه ازش خسته شدم

خلاصه اینکه به وبلاگ پایین هم یه سرکی بکشین

نترسین تازه اولشه

ممنون

http://www.milue.blogfa.com

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/09ساعت 11:47  توسط عقيل  | 

دفائیه

من عقیل ......... همین جا اعلام میکنم که حامد پاره تن بلاگفا و وبلاگ نویسان است و هر دستی که به قصد تعدی به حریم باصفا و باحال وی را داشته باشد توسط ما دوستان همیشه در صحنه قطع و بقیه بدنش را جلوی چشمش در چرخ گوشت میگذاریم و همان دستش را به عنوان یادبود در الکل انداخته و بالای گورش نسب میکنیم تا ذرس عبرتی باشد برای سایرین

من همینجا از همه دوستان و اشنایان ان ملعون که به لعنت ایزدی خواهد پیوست اگر عقب ننشیند توصیه میکنم که از همین الان در فکر تهیه رخت عزا باشند

و از سربازان جان برکف میخواهم که از دستورات نارسیسا در غیاب من اطاعت و پیروی کنند تا خدای ناکرده پیروزی حق ما بر باطل اونها به تعویق نیفته

با تشکر ............ عقیل

تا بعد .... برین پیش نارسیسا

ما مداقع حقوق بشریم و بیانیمون هم با عنوان دفائیه صادر میشه

کاری نکنید که دستور حمله بدیم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/09ساعت 9:33  توسط عقيل  | 

نمیدونم یه چیزی مثل همون قبلی

امدند و رفتند..........امدیم و میرویم............میایند و میروند

اما من رفتم و اومدم برعکس همه که امدند و رفتند !!!!!!! ( یعنی میشه ؟ )

حتمآ میشه . ( چطوری ؟ ) این طوری که من رفتم تو زندگی یکی دیگه و حالا اومدم بیرون ......

قضیه رفتنم رو تو پست خواهر و برادر قبلآ گفتم و هر کاری هم کردم کسی دربارش نظر نداد ...

حالا قضیه بیرون اومدنم رو براتون میگم شاید از رفتنم جالب تر باشه ....

۱. به هم زیاد وابسته شدیم و بدون هم نمیتونستیم زندگی کنیم و همون طور که گفته بودم همدیگرو نمیتونستیم درست ببینیم وهردوتامون از این بابت در عذاب بودیم .

۲. اون نامزد کرد و وظیفه من به عنوان همدم دیگه تموم شد ( به قول نارسیسا تذکر : جواب مثبت به خواستگارش داده ولی هنوز معلوم نیست )

۳. همه فهمیدن و حرف دنبالمون در میارن و حتی خونواده هامون هم بهمون شک کردن و من هم از این که حرفی دنبال اون باشه راضی نیستم و نمیخوام این طور باشه اخه هر چی باشه من پسرم و اون دختر و برای اون اگه حرفی دنبالش باشه اصلآ خوب نیست .

۴. هیچ کس نمیتونه همزمان دو نفر رو با هم دوست داشته باشه و ممکنه که هر دو تاش رو با هم از دست بده و این اصلآ درست نیست که من به خاطر خوشی خودم اینده اون و یکی دیگه رو خراب کنم .

پس با توجه به همه این دلایل من از زندگی اون کشیدم بیرون به همین راحتی ..............

 

راستی این پست کدام یک؟ هم جدیده

 

 

و این طوری شد که من برغکس همه که میان ومیرن من رفتم و اومدم .........

خلاصه این که نمیدونم فیزیک افتادم یا نه ؟ اخه امتحان رو بد دادم.

هر کی ربطش رو فهمید یه جایزه پیشم داره ..........................

 

نکنه این هم بشه مثل خواهر و برادر ..

داره زیاد میشه ولی بگم که من فردا میرم خونه و شاید یه چند روزی نباشم ( یه وخ ول نکنین برین )

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/04ساعت 18:16  توسط عقيل  | 

دوباره خاطره

یه سالی  یه روزی یه وقتی من یه کمی از خاطره قبلی بزرگتر بودم که:

با یکی از بچه ها که الان ۱۱ ساله که باهاش قهرم اونور خیابون بودیم که یهو اون از پشت هلم داد وسط خیابون . من هم افتادم و پام که خیلی درد داشت رو گرفته بودم تو دست و ناله میکردم . اصلآ هم حواسم به دور و برم نبود که حالا مثلآ یه تانکر پر از اب داره از اون طرف میاد که منو له کنه .

از اون طرف دوباره دایی پسره ( مرحوم شده ) با یه دوچرخه فونیکس ۲۸ از پشت تانکر منو دید و اومد که نجاتم بده . من هم که گفتم اصلآ حواسم نبود که چه بلایی داره سرم میاد .

یه لحظه پروازیدم . نگو که دایی پسره شوتم کرد . بعد هم منو بردن خونه . وقتی از اون دنیا برگشتم دیدم که اهل محل مثل سرخپوستا دورم حلقه زدن و میخندن . من هم که یه اسپاک دوچرخه مثل پر سرخپوستی رفته بود توی سرم .( به اندازه دو بند انگشت ) . دیگه داشت باورم میشد که تو اون دنیا وقتی میخواستم برگردم آدرس رو اشتباهی به جای ............. امریکای جنوبی دادم .

خلاصه ما رو بردن که بشورن . ( بابام هنوز نمیدونه ) زیر شیر اب نشسته بودیم و مامان داشت منو میشست . همین موقع بابام رسید و وقتی خونو دید به این خیال که من دوباره دعوا کردم اومد و جاتون خالی یه شوت محکم به مبارک اباد ما زد و من هم این دفعه با ممانعت شیر اب دیگه نپروازیدم و لی با کله محکم به شیر اب زدم . نمیدونید که چه خونی از ما میرفت . بعد هم که با وساطت همسایه ها بابام کوتاه اومد . کله من هم باند پیچی شد و شدم عین یه اخوند و تا مدتها همه بهم میخندیدن .

بابام هم بعد از این که ماجرا رو فهمید اودم منو ماچید و البته با یه ۵۰ ریالی تونست که سر و ته قضیه رو هم بیاره  . ما موندیم و سر شکسته و ۵ تومن پول و یک هفته خنده مردم .......

حالا شماها بگید بینم چرا فقط نارسیسا گفت که دوست داره خاطرات منو بشنوه هان !!!!

اگه کسی خاطراتش رو بنویسه خوشحال میشم که نظر م رو بدم .

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/02ساعت 11:45  توسط عقيل  |