تبليغاتX
طبع طمع

طبع طمع

آرزومند همه آرزوهای گلهای باغچه مهربونیم......

این بارون که دوست داشتی

سلام به همه

من امروز اومدم که از یه نفر معذرت بخوام

نارسیسا تو رو خدا .........

من همش هی میگفتم که نارسیسه بهم سر نمیزنه و از این حرفا .اما انگار مشکل از خودم بود که وختی براش کامنت میذاشتم ادرسمو نمینوشتم و اون هم ادرس من رو گم کگرده بود و نمیتونست که برام پیام بذاره و واسه همین هم من فکر میکردم که اون منو فراموش کرده و با من قهره ولی .......

بگذریم.................

این پست جدید رو من واسه این گذاشتم که یه خاطره از همین چند روز پیش رو براتون تعریف کنم و اون هم این که : چند روز پیش سر کلاس ریاضی من یه موضوع ساده و پیش دست افتاده ای رو نفهمیده بودم و از قضا استاد خان هم اومدن و از همون موضوع سوال مطرح نمودند و از ما دانشجویان فعال خواستن که اون ها رو حل کنیم و همه از جمله من دانشمند جواب رو نوشتیم و تازه من هم جوابم رو دادم تا ۷۰ درصد اقایون کلاس نوشتن و من هم که دیگه شدم مرد بزرگ وحاتم تایی

برگه ها رو دادیم دست استاد و ایشون هم اسم شریف یکی از خانوما رو خوند و گفت که درست حل کرده و اگه ممکنه بیاد و حل  کنه تا بقیه هم حالیشود بشه .

تا این جاش که ربطی به من نداره ولی اصل قضیه اینه که اون خانوم جواب رو درست نوشت و خواست بشینه که .......... وای از بخت بد . من که یه جایی از سوال رو نفهمیده بودم گفتم که استاد این جواب اشتباست و هر کاری هم بقیه کردن که من کوتاه بیام نشد و من هم که فکر میکردم جواب خودم درسته و اونا متوجه نیستن و این وظیفه منه که اونا رو راهنمایی کنم رفتم و ماژیک رو از دست استاد به زور گرفتم و پای تخته سیاه جواب رو نوشتم و دلیل میاوردم و توضیح میدادم ولی هرچی که بیشتر توضیح میدادم هی اشتباه خودم رو بیشتر تابلو میکردم و هر چی همه میگفتن که بابا بیا بشین من کوتاه نمیومدم و اخرش هم با چه خفت و خواری اومدم و نشستم

جالب اینجاست که استاد بعد از اون روز تا حالا سر کلاس نیومده

این هم اعصاب استاد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/29ساعت 9:4  توسط عقيل  | 

تشکر

این واسه اونی که خودش میدونه

 

 این هم که اصلا ربطی به بالایی نداره

 ولی جون من حال میکنی با ارنولد

بدبخت چی بوده و چی شده

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/15ساعت 15:4  توسط عقيل  |