تبليغاتX
طبع طمع

طبع طمع

آرزومند همه آرزوهای گلهای باغچه مهربونیم......

کجان همه ؟

سلام به همه باز هم

خواستم که برا همه نظر بدم اما انگار نمیشه و نمیتونم . اخه نه کسی هست و نه کسی اومده که بگه هستم و منم برا همین اومدم و این رو نوشتم که همه بدونن من اومدم و کسی نبود

نمیدونم که چرا اما انگار که  همه نیستن و رفتن و دارن درس میخونن . اونوقت به من میگن که درس خوندن برا چیته ونمیخواد که درس بخونی .

اها یه چیزی ........

نکنه که همه مثل خودم یبوست همراه  با تهوع گرفتن و الان دارن با اون دست و پنجه نرم میکنن ؟

توصیه میکنم بهتون که اگه این مرض رو گرفتین و الان دچار اون هستین همین الان برین و یک میلیون و دویست بزنین تا حالتون خوب بشه .

امشب هم ما به بهانه یه دختره اومدیم بیرون ولی همش سرکاری بود

البته ما نیومده بودیم که اونو اذیت کنیم بلکه یکی از بچه ها گفته بود که اون دختره میخواست باهاش بره خونشون و اون هم قبول نکرده و نخواسته که درد سر برا خودش درست کنه و ما هم که هم تو کافی نت کار داشتیم و هم میخواستیم که به اون دختره کمک کنیم واسه همین هم اومدیم بیرون و الان هم اینجاییم

دیگه باید برم ولی من اومدم و هیچ کس نبود و رفتم

این رو همه به عنوان پیام عمومی تلقی کنن .

بعدا خصوصیش هم میرسه...

هیچی دیگه بابای

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/27ساعت 20:20  توسط عقيل  | 

من اومدم ...............................................................................................من اومدم

بالاخره من اومدم .

به همه گفته بودم که میان ترم دارم و نمیتونم که بیام و باید برم درس بخونم .

همین کارم میخواستم انجام بدمولی نشد . خدا نصیب گرگ بیابون نکنه یه مرضی گرفتم که تا حالا مثل اونو ندیده بودم و به نظرم که خودم اولین نفر باشم که این مرض رو میگیرم .

دقیقا از همون روزی که خواستم بخونم افتادم و نتونستم که جم بخورم .

مریخ نبودما اما انگار که مرض داشته باشم تا دیدم که یکی از بچه ها مریض شده و احتمال داره که منم

مریض بشم خیر سرم اومدم پیشگیری کنم مثلا رفتم دکتر ( مدرکشو فکر کنم که تو جوغ دیده بود )

بهش گفتم که میخوام پیشگیری کنم تا مریض نشم و بتونم واسه میان ترمام بخونم . اونم نامردی نکرد و

( البته فکر کنم که منو ساده گیر اورد ) . اخه لا مسب( با تشدید روی س )هرچی قرص تو داروخونشون

مونده بود رو  برا من نسخه کرد و گفت که اینا رو مینویسم که دیگه نیای و خوبه خوب بشی .

منه خر ( بخشید بلانسبت خر )هم زرتی قبول کردم و گفتم که دیگه دکتر از این ماهرتر دیگه نیومده.

با اجازتون شب که شد و مااز اون داروها که جمعا ۱۲۰ تا قرص با یه شربت بود خوردیم چشمتون روز بد

نبینه یک حالتی به ما دست داد که مرگ رو با چشمای خودمون دیدیم . از یه طرف تب ازطرف دیگه لرز .

از اینور تهوعو از اونور هم برعکس تمام دنیا یبوست شدید ( که البته تا همین امروز ادامه داشت )

شنبه که کلاس نرفتیم ( من و قاسم ) یک شنبه هم که دیگخ اصلا تکون نخوردیم و دوشنبه هم که دیگه

اجبارا دوباره رفتیم دکتر و جاتون خالی یه دونه ۱۲۰۰۰۰۰ زدم که هفت جد و ابادم اومد جلو چشام

اخه شانس که ندارم این تزریقاتچیه اماتور بود و امپول که خواست بزنه انگار که داشت دارت بازی میکرد

چنان به یه جای ما کوبید نوک سوزنو که چشام از همون جا زد بیرون .

امروز هم که سه شنبه و موقع امتحان فیزیک شد که من با هزار التماس تونستم استاد رو راضی کنم

که امروز ازم امتحان نگیره و بذاره واسه یه وهت دیگه . اونم خدا خیرش بده زود راضی شد اما بعد از اون

التماسا .

حالا هم که اومدم و اینا رو نوشتم .

جواب همه رو هم میدم ولی چون الان کلاس کامپیوتره و من مخ استاد رو زدم و هر لحظه ممکنه که

اون حالیش بشه که ........... باید زود سرو ته همه چیز رو هم بیارم .

شاد باشید و البته سالم که:

قدر عافیت کسی داند که به بلایی دچار اید

چه ربطی داشت خودمم نمیدونم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/22ساعت 12:51  توسط عقيل  | 

با سلام به همه

من یه مدت به علت وجود مبارک امتحانات میان ترم شاید نتونم که بیام

اما شما نذارین برین و دیگه نه عقیل و نه طبع طمع

میخوام اون موقع که میام از هر کدوم شما بالای ۱۰ نظر باشه

میخوام که تا اومدم احساس نکنم که فراموش شدم

تا اومدم هم وبه همه سر میزنم

تو این هفته شاید یه بار اومدم و یه نیگاه انداختم ولی قول نمیدم که به کسی سر بزنم یا...

ممنون که میخواین به حرفام گوش کنین و برام نظر بذارین اونم زیاد

معطلتون نمیکنم

راستی من یه داستان کوتاه نوشتم به نام افسانه عمادت که اگه استاد اونو تایید کنه براتون مینویسمش

خداحا........نه نه به امید دیدار هر چه زودتر

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/18ساعت 18:15  توسط عقيل  | 

این یه مطلب جدیده که من میخوام بنویسم و میخوام که واسه اولین بار از باخت براتون بگم

چند وخت پیش یه اعلامیه زدن تو برد دانشگاه که در تاریخ ۳/۸ یه دوره مسابقات کشتی انتخابی تیم دانشگاه برگذار میشه و هر کی هم که خواست میتونه که تو اون شرکت کنه و عضو تیم دانشگاه بشه و من هم که بدنسازی رو حدود یه سال و نیم پیش ول کرده بودم و باز حدود دو سال پیش دو ماه کشتی رفته بودم و کلی هم به خودم امیدوار بودم که تو وزن خودم میتونم که یه مقامی بیارم خواستم که ثبت نام کنم ولی نشد و من نرسیدم و موقع ثبت نام تموم شد و .........

ولی یکی از بچه های اتاقمون ( مهدی ) تو وزن ۷۴ کیلو شرکت کرده بود و من هم همین طوری رفتم که مسابقه اونو نیگاه کنم که اون منو کشوند رو باسکول و با لباس منو وزن کردن که ۶۳ کیلو بودم .

همه بهم گفتن که میتونی تو وزن ۶۰ کیلو کشتی بگیری و مقام بیاری و بری اردو .

اما من که به خودم مطمئن بودم اومدم و تو وزن ۶۶ کیلو اسم نوشتم و تو نگو که تو این وزن همه باشگاه رفته کشتی بودن و رو دشک بزرگ شدن و من فقط بودم که ادعا داشتم .

کشتی ها رو اعلام کردن و من افتادم با یه ستار نامی که کشتی ششم مال ما بود و من که اونو دیدم نه اینکه بلند بود و کمی لاغر فکر کردم که خوب حالا این اولی رو میزنم و باید رو از این بزرگتراش حساب کنم .

کشتی من و ستار شروع شد :

با هم گلاویز شدیم که دیدم هردوتامون رو زمینیم و من که فکر میکردم که اگه اونو بپیچونم بهم امتیاز میدن هی اونو میپیچوندم و نگو که اون مجری فن بود و من داشتم بهش کمک میکردم و کارش رو راحت میکردم .

بلند که شدیم من چون هنوز فکر میکردم که امتیاز مال خودمه به تابلو نیگاه کردم که نتیجه رو ببینم که یهو با چشای باباقوری خودم که عینک هم نزده بودم ( نه خیر میخواستی تو کشتی عینک هم بزنم ) انگار که خوندم ۵به ۰ به نفع حریف ولی من که این رو قبول نداشتم واسه همین هم از داور رسیدم که : "داور نتیجه چند چنده ؟" که اون هم گفت ۵ به ۰ که دیگه خداییش حالم بد شد و گفتم : چی به نفع این " اون هم گفت اره و سوت زد که ما دوباره سرشاخ بشیم .

همین که سرشاخ شدیم من اون رو بلندش کردم رو سرم ولی نمیدونستم که حالا باید چشکار کنم واسه همین هم انداختمش زمین ولی دوباره هم چون نمیتونستم که فن چیه و چجوری اجرا میشه دوباره بلندش کردم و این بار اما کمی محکم کوبوندمش زمین که داور سوت زد و گفت که من ۶ به ۵ تایم اول رو بردم . من هم خوش بودم که دیگه اول میشم .

تایم دوم شروع شد و من که دیگه خودمو اول میدونستم با اطمینان دوباره رفتم که زیر یارو رو بگیرم .

دوباره از زمین کندمش ولی این دفه یه پاش بیشتر نیومد بالا و اون هم که دست منو خونده بود نمیدونم چجوری ولی م با این که پاش تو دست من بود منو محکم به زمین کوفت ( این چشامه )

همین طور که رو پل بودیم داور چون اون طرف از اقوامش بود سوت زد و گفت که ضربه و من باختم

من هم که زیر بار نمیرفتم و هر کاری این داوره کرد من راضی نمیشدم که باختم و نمیذاشتم که دستم رو بگیره و اونو برنده اعلام کنه ولی دیگه وختی دیدم که داور گفت که هنوز ۶ تا دیگه مسابقه دارم منم قبول کردم که باختم .

اما بعد که هر چی منتظر موندم نوبتم نشد به داور گفتم و اون هم گفت که یه باخته حذفه و این یعنی اینکه من حذف شدم. به همین راحتی و دیگه هم نمیشد کارش کرد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/07ساعت 17:44  توسط عقيل  |