تبليغاتX
طبع طمع

طبع طمع

آرزومند همه آرزوهای گلهای باغچه مهربونیم......

"......"

علی ای دل و جان و عقل و هوشم
                                          کی شود که من می از دست تو نوشم

می بده ساقی که شوم مست مست 
                                          بی می و ساغر نتوانم نشست

کام من این می برساند به جان 
                                          تا که روانش بکند شادمان

 از تو گله می نکند روزگار           
                                         گر نتوانی می و ساغر گذار
   

با سلام به همه

نمیدونم چی باید بگم

بارون نزدن امسال شاید بتونه موضوع خوبی باشه

امسال من مثل هر سال قبل از عید رفتم تا کنار رودخونه کمی خلوت کنم و از طبیعت لذت ببرم و سال ۸۶ رو با همه خاطراتش به دست باد بسپارم
اما امسال با بقیه سالا یه فرقی داشت که نمیذاشت من راحت باشم و بتونم از طبیعت مثل هر سال لذت ببرم . امسال طبیعت نبود یغنی بهار نیومده بود توش و اصلا انگار که من داشتم اشتباه میکردم و به خودم میگفتم نکنه الان نزدیک عید نباشه  و من دیووده شدم و زدم به کوه و بیابون .

داشتم از ترس میمردم و برگشتم خونه و دیدم که نه همه دارن واسه عید اماده میشن و حتی خود من هم تو خونه تکونی شرکت کردم و کلی هم خسته شدم . کم کم داشت یادم میرفت که اون روز چی گذشت و فرداش دوباره رفتم و اونو یه کابوس یا یه چیزی مثل اون فرض کردم . 
روز بعد که رفتم دیدم که نه انگار دیروز کابوس نبود و من هم اشتباه نکرده بودم . رفتم تو مزرعه ها که مثلا کمی بوی جوونه گندم رو حس کنم که دیدم اصلات چیزی نیست . همه زمینا خشک و بی اب . هر جا که نگاه میکردم خشک بود . داشت گریم میگرفت . نمیدونستم باید چه کنم .

بگذریم ...
امسال بارون نزد چون ماها بد بودیم .
امسال بارون نزد چون ما اینقدر تو خودمون فرو رفتیم که دیگه کم کم داریم خدا رو فراموش میکنیم .
امسال بارون نزد چون ......................................................

یا خدا.........

                    

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/27ساعت 11:28  توسط عقيل  | 

عید

سلام دوستان و عزیزان

میخواستم که درمورد عید حرف بزنم و حالا بعد از کلی بیخوابی که کشیدم اومدم که حرفای خودم رو بزنم و امیدوارم که مورد توجه شما قرار بگیره ":

قبلنا من عید رو از یه ماه قبل حس میکردم و منتظر اومدنش بودم و همش دوست داشتم زودتر بیاد و دیر هم بره اما همیشه اینطوری نبود و دیر میومد و زود هم میرفت.
اما حالا من نمیدونم که چرا اونطوری نیست .
قبلا عید که میشد همه خوش بودن و میرفتن گردش و خوش میگذشت و اصلا اون موقع که من بچه بودم ( الانم که بزرگ نشدم اما...)تا حالا فرق زیادی کرده به اندازه ای که حتی فکر کردن بهش ازارم میده . اون موقع ما یعنی خونه ما و همسایه ها با هم میرفتیم و خوش میگذشت و اصلا کسی به این فکر نمیکرد که فلانی پسر همسایه است یا دختر همسایه و اصلا بحث دختر و پسر مطرح نبود و همه با هم مثل خواهر و برادر بودیم .
یادمه اون موقع همه با هم میپریدیم تو اب و همدیگر رو میزدیم زیر اب و همه با هم خوش میگذروندیم و باور کنین که خونه هامون هم انگار که یکی باشن ما هرشبی یه خونه میخوابیدیم و اصلا کسی نمیگفت که خونه ماست یا نه . کلا همه اون کوچه ما که الان فقط ما توش موندیم و همه همسایه قبلیا از اونجا رفتن همش یه خونه بود انگار.

دلم برا اون روزا تنگه به خدا ...

چه میشه کرد ..

الان اما من دیگه نمیتونم بهار رو ببینم که داره میاد و دیگه نمیشه اون بهار رو حتی به خاطر اورد

الان که ۱۰ روز از عید امسال میگذره به خدا اصلا من هنوز هم که هنوزه نتونستم این عید رو ببینم

نمیدونم شاید اون موقع چون مدرسه میرفتیم و یه روز تعطیل رو با جون و دل ازش استقبال میکردیم من عید رو دوست داشتم و یا اینکه چون هنوز بچه بودم و نمیفهمیدم که دنیا چه خبره از اومدن عید خوشحال میشدم . اما حالا چی ؟؟؟

الان هم دنیا خبری نیست ...

اون موقع همش میخواستم که بزرگ بشم تا بتونم عید هر کاری که میخوام بکنم و بیشتر از اون موقع خوش باشم ولی نمیدونستم که بزرگ شدن و قد کشیدن نمیتونه منو به اون ارزو برسونه و تازه همون کم رو هم ازم میگیره

خدا بیامرزه مرحوم خسین پناهی رو که چه خوب گفت :

میخوام برگردم به کودکی ...

منم دوست دارم که برگردم به کودکی ...

ای کاش میشد...

کودکی م را...

کودکی...............

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/10ساعت 18:58  توسط عقيل  |