چطوری باید شروع کنم خدایا ...
این روزا برا همه پیش میاد وشاید هم اومده باشه ولی خدا کنه که اگه تا حالا برا کسی اتفاق نیفتاده ، به این زودی اتفاق نیفته ...
روزای سختیه ولی چه میشه کرد باید تحمل کرد اما چطوری نمیدونم و این رو باید با گذشت زمان ذره ذره درک کنم و طعم تلخ این جدایی رو با تمام وجودم حس کنم ...
طعم تلخ جدایی از یه آدم آسمونی ، یه مرد خدایی ، یه کسی که به قول همه مثل یه راهنما ( پیغمبر) بود و خداییش هم که همه رو در حد توانش راهنمایی میکرد و همه اونو به عنوان یه مرد خدا احترام میکردن و این احترام به واسطه اون به ما هم رسید و همه مارو به خاطر اینکه بچه های اون مرد بزرگ بودیم احترام میکردن :
آن گنج نهان در دل خانه پدرم بود //////////// هم تاج سرم بود،هم بال و پرم بود
هرجا که زمن نام ونشانی طلبیدند //////////// آوازه نامش سند معتبرم بود ...
خدایش بیامرزد
به خدا تا تونست برا ما کم نذاشت و خدا شاهده که همیشه و تا وقتی که میتونست مدام قرآن میخوند و نمازش همیشه سر وقت بود .
قربونش برم همیشه میگفت :
اولون( اولآ ) که باید باشدش راستگو /// با سخاوت باشد و هم نیک خو
بعد از اون حفظ امانت بایدش /// هم نظر پاک از خیانت بایدش
هر که را داده خدا این هر چهار /// باشد اون کس مومن و پرهیزگار
مینویسم ای ملای هوشیار /// من نمانم خط بماند یادگار
راستی هم که خودش نموند و خطش موند یادگار
میگفت که همیشه چشمتون دنبال نونی باشه که خدا میده و کاری که خودتون انجام بدین و دسترنج خودتون باشه و چشمتون دنبال مال مردم نباشه .
همیشه شاکر بود و حتی اون موقع که برادرم شهید شد و بابام رو برا شناسایی بردن ، وقتی که برادرم رو دید فقط گفت الهی شکر که پیدا شد . و حتی یه آخ هم نگفت و همیشه میگفت که خدا داده و خدا هم برده . صبور و مهربون بود .
همیشه برامون دعای خیر میکرد و ما همه چیزمون رو از دعای خیر اون و مادرم داریم .
رفت ...
رفت و ما رو تو این دنیا گذاشت تا ما هم امتحان بشیم و ببینیم که میتونیم راه اون و برادرم رو ادامه بدیم یا نه؟...
رفت ... روز پنج شنبه . همون روزی که همیشه میرفت پیش برادرم و باهاش حرف میزد .
همون روز هم دفن شد . به خدا این که جنازه رو زمین نمونه نسیب هر کسی نمیشه و بابای من حدود ۵ ساعت بعد از فوت دفن شد و این هم همون زمانی بود که برا کندن قبر صرف شد .
امروز یک شنبه قراره هفته برگذار بشه که من خونه نیستم . برادرام نذاشتن که بمونم و گفتن که طبق خواست خود پدر باید برگردم سر درس و دانشگاه .
اون موقع دلم که براش تنگ میشد بهش زنگ میزدم اما حالا چی ؟؟؟
یادمه بچه که بودم یه روز سر یه کمربند با داداش کوچیکم دعوام شد و چون بابام اون کمر بند رو که مال داداشم بود رو به من داده بود ، وقتی مادرم اونو از من گرفت و داد به داداشم ، من ناراحت شدم و به بابام فحش دادم که چرا اونو به من داد که حالا ازم بگیرنش . حالا بابام هم تازه اومده بود تو خونه و حرفای منو شنید اما به روی خودش نیاورد . عصر که شد یه کمربند اورد و داد به من و گفت ببخشید که این طوری شد و قول بده که دیگه به من فحش ندی و اگه کاری داشتی بهم بگو .
دوست داشتم که زمین دهن باز میکرد و من میپریدم توش .
ببخشید اگه ناراحتتون کردم